تبلیغات
Davoud Shahidi

مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

دیدار طرح های داوود شهیدی در گالری ساربان – نوشته: داریوش کیارس

تعداد آثار به وجود آمده از ذهن او- از شانزده سالگی (از سال 1346 در مجلهء جهان نو) تا روزنامه های همین روزها- آنقدر هست که نتواند دوره ای از خود را بشناساند ( یا بشناسد). اما با نگاهی به این مجموعه، دوره هائی از زیست او رصد می شود: چند طرح سیاه با هاشور های پی درپی و تعمد در عدم آگاهی از معماری فضا، از دههء 50 به این نمایشگاه آمده اند، ( احتمالآ منظور معماری قاعده گرا و راسیونل فضا است و نه معماری فضا به مفهوم عام کلمه) ده ها طرح که بیننده نمی فهمد اما می گیرد، آثاری برای متن روزنامه هایند و البته طراحی های "متن نوشته" مجموعه ای است که سعی دارد خود را یک دفتر کند، اما ترکیب بندی منسجمی نمی گیرد. طرح های او، چون خود او، فاقد انسجام فکری اند و در سیر دائمی (جنبش و) حرکت، تحریک می کنند و می شورانند.

شیفتگی او به رنگ زرد (به طور کلی رنگهای خالص و اصلی مثل قرمز و یا سیاه و قهوه ای و یا آبی و ...) و ایجاد لختگی، فضایی پریمیتیو ("خام": مثل معماری کاه گل کویری و یا نقاشی بر دیواره های ساختمان باستانی ... ازین قبیل) از ترکیبات رنگی می سازد که امضای او را تشدید می کند.

شرایط شورشی غیرعقلانی، حماقت محض (ذهنیت کودن حیوانی و جانوری که در شکل انسانی ظهور می کند) و دیوانگی و جنون؛ تآثیر نیرومند ابعاد گوناگون شخصیت آثار او، تحلیلی روانی ( و یا روانشناختی) می طلبد.

او –علی رغم اینکه همیشه مستعد پذیرش هرنوع نظریهء عینی گرا بوده است ( تا آنجا که خود را یک آته ئیست و به شکل قاطع ماتریالیست می نامد)- دائمآ عوالم ذهنی خودش را تصویر کرده است.

با نگاه به کلیهء کاراکترهای موجود در طراحی هایش، یک خبر هولناک در ذهن بیننده، تیتر می شود؛ نیاّت همهء آنان تا حدود زیادی به هم شبیه است! آیا همهء آن آدم های در طرح ها، دست آموختهء داوود شهیدی اند؟ آیا او فکرهای خصوصی خودش را در همهء آدم هایش عمومی کرده است؟ یا نه، آن آدم ها، خود ما هستیم در آینه ای کدر و تار! ( و یا به عمد کدر و تار ... و کلی نگر و یا در خود خزیده و یا بسان اختاپوس نهان شده و استتار کرده در غباری سیاه و دوده وار و اما خود خیز؟ ). و این می گوید، در نمایشگاه او، نگرنده و نگریسته هردو یکی است.

علی رغم مهارت مهندسی و معماری، واقعیت سطح هموار شیء را نادیده می گیرد. و به تعمد، پلکانی می سازد، دیواری می چیند و هردو را به شیوه ای پریمیتیو، خط خطی می کند.

در کار او چهرهء یک سردبیر مردمی، رئیس مردم، مدیر مردم و زن مردم، دائمآ در مناظره ای به دنبال اثبات نظیره سازی خود اند. سمبل واقعی نمایشگاه او، تابلو وحشتناکی از زندگی مردمی در همین دهه است: شیر مجسمه، کلهء سگی را بلعیده است؛ پله هائی کودکانه مارا به سکوی قضاوتی دعوت می کنند؛ و دختری که یک "متن نوشته" در بالای سرش می گوید: "من یک دختر بیدار و خواب هستم که یک گربه را دارم نوازش می کنم!" و مجموعهء این ایماژ ها در تُنالیته ای از رنگ قرمز و زرد، بیان شده است. آن دختر، روح کشته شده ایست که از جهان مردگان بازگشته است تا "کارما"ی دیگران را پس بدهد. آیا او، فرشتهء پدرکش، پدرکش زیبا و یا همان بئاتریس، نیست؟

او صحنه هائی می سازد بی ربط به یکدیگر، تا صفحه هائی از مزمورات زندگی زمانهء ما را ترسیم کند؛ و مگر زندگی ما به حیات ما و حیات ما به ممات ما ربط دارد؟! در هیچ کدام از این آثار، مفهوم نظریه ای انتقادی و تحقیقی تجربی دیده نمی شود، اما به طرز غیرمنتظره ای چشم انداز زندگی ما است. او نه به دگردیسی سیاسی می اندیشد و نه جهان را مورد تردید قرار می دهد؛ او به انسان – این هیولای زیبا – آن سطر تی. اس. الیوت را یادآوری می کند: چه بی شرمانه بی حرمت شد!

و این داستان آشکار یک زندگی پنهانی است.

"پایان "  


یادداشت لحظه های عاشقانه - ادامه

- بانک‌ها...

باید برویم بانک‌ها را بو کنیم می‌توانم در آن‌ها بوی غربتی را احساس کنم که بدون آن چقدر زیستن شیرین بود.

می‌توانم در آن‌ها احساس کنم

بوی وقت را

بوی جاسیگاری‌ها و بایگانی، بوی آقا آقا گفتن‌ها را

و بوی کارمندانی را که پیر می‌شوند...

 

- عشق مبهم است

عشق مبهم است. این است که درست نمی‌دانم تو هم مبهم هستی. یعنی سایة تو...

می‌رفتم شراب بنوشم تا تو را فراموش کنم. غافل از اینکه تو همان نشئة شراب هستی و با هر جرعه به سوی من باز می‌گردی و در رویاهایم خوش می‌نشینی.

ترا روی چشم‌های من حک کرده‌اند. حضور تو در روح من همیشگی است.

سعی می‌کنم که تکه‌تکه، این بلور شکسته را از درون رویاهایم به‌خاطر بیاورم.

- لعنت به تو..

لعنت به تو!

این مگس‌ها را تو رها کرده‌ای در ذهنم. در جمجمه‌ام. ای زن ابلیس!

رویای تو چون ماری به جدار داخلی پوست تنم چسبیده است و آزارم می‌دهد.

چگونه بگویم که ترا دوست نداشته‌ام

وقتی که زمان اینگونه بی‌رحمانه می‌گذرد

از رگ‌هایم، از موهایم، از پوست گونه‌هایم

چگونه بگویم. زیرا این سرمای مرگ...

 




یادداشت لحظه های عاشقانه از استاد داوود شهیدی

- لحظه‌ای بعد

دلم می‌خواهد وجود ترا بی‌واسطه احساس کنم. مثل سیگار توی دستم که دود می‌کند و این کاغذ سفید...

آه لنگه کفش عزیزم، دوستت دارم. قشنگم، ملوس من، چه بند قشنگی داری. چه کهنگی قشنگی. چه سوراخ قشنگی در تخت تو به‌وجود آمده، چه رنگ قشنگی داری... خوشگل من چه بوی خوبی می‌دهی.

تو را ببوسم. چقدر خاکی هستی تو را پاک کنم. لنگه کفش ملوس من. آه قربانت بروم...

تو همان لنگه‌کفشی هستی که محمود ساخته بود. نه! لنگه کفش بچگی‌هایم هستی که دائم گم می‌شد. آه ترا بو کنم. چه آرامشی، ترا بگذارم توی کیفم، دوستت دارم، دوستت دارم...

ترا بپوشم. پای مرا رنج می‌دهی. رنج بده! رنج بده.

 

- یک خواهش...

خواهش می‌کنم. کار ندارد. دست‌هایت را بلند کن، ستاره‌ها را نوازش کن. دست‌هایت را برگردان زمین را هم نوازش کن.

بعد برو به تاریکی پشت ستاره‌ها، آنجا که ارواح مرده سرگردانند.

ارواح مرده‌ای که به شکل ابرها، شکل‌های بی‌نشان، بر ما آشکار می‌شوند. برو، خیلی آسان است. پاهایت را روی کوه‌ها بگذار و برو.

آنجا بایست. آنجا که آسمان تمام می‌شود، بایست!

و ارواج را نوازش کن!

- دلم می‌خواست به تو بگویم...

دلم می‌خواست به تو بگویم من این دنیا را نپذیرفتم. دلم می‌خواست به تو بگویم، عشق تو احمقانه نیست! دلم می‌خواست به تو بگویم:

عشق احمقانه نیست...

عشق احمقانه نیست...

عشق احمقانه نیست...

آسمان را نگاه کن، آن برهوت ابرها را نگاه کن. آنجا که ابر پاره می‌شود و رشتة نوری زمین را لمس می‌کند.

آنجا را نگاه کن! عشق همان است...

عشق همان است...

عشق همان است...

 

- دوستت دارم...

دوستت دارم! خیلی احساساتی به‌نظر می‌آید؟ باید معذرت بخواهم؟

باید از حماقت‌ها معذرت بخواهم؟

حماقت‌ها که مثل سوسک روح دنیا را میجوند و خراب می‌کنند.

روح بزرگ دنیا که تا انتهای ستاره‌ها گسترده است.

ستاره‌های تو... ستاره‌های من...




یادداشت های عاشقانه استاد داوود شهیدی - ادامه سوم

- عذابم می‌دهی، عذابم می‌دهی...

مرده‌شورت را ببرند، لعنتی. عذابم می‌دهی، عذابم می‌دهی...

می‌توانم از یک جای دیگر شروع کنم. حتی می‌توانم جای دیگری به‌دنیا بیایم. از شکم مادر دیگری... می‌تواند جای دیگری وجود داشته باشد. حتماً می‌تواند. باید مرده باشد. مرده‌شور همه‌تان را ببرد.

خواستگارت را، خودت را، همه را... می‌توانم ترا طور دیگری بخواهم. ترا که انگار پشت یک در بسته متولد شده‌ای.

می‌توانم ترا تصور کنم. آن موقعیکه تو دختر بچه بودی و مرد برای تو فقط فشار دادن لحاف لای دو پایت بود.

آن موقعیکه اصلاً هنوز به‌دنیا نیامده بودی. آن را هم می‌توانم تصور کنم.

دلم می‌خواهد ترا متلاشی کنم. دست‌ها، پاها و موها را. یک طور دیگر بخواهم. حتی اگر تو تغییر کنی و چیز دیگری شوی، مثلاً یک سوسک، یا یک لنگه کفش، یا یک دکمه...

آن‌وقت آزادانه دوستت بدارم. دوستت بدارم. دوستت بدارم.

راحت می‌نشینم و به بخاری کتری نگاه می‌کنم. حالم بهتر است و آرامش پیدا کرده‌ام. می‌توانم حتی دنیا را هم فراموش کنم. این لحظه را پیدا کنم و در آن غرق شوم.

معلوم نیست کدام گوری هستی. حسابی دور شده‌ای، از سوم شخص هم دورتر...

کمی بیمار هستم. نمی‌دانم آنفولانزا یا چه دردی دارم.

عصر قرار است بروم دکتر. چه موزیک آرامش‌بخشی، چه بعدازظهر خوبی...




یادداشت های عاشقانه استاد داوود شهیدی - ادامه دوم

دوستت دارم. شجاعتش را دارم؟

زمانی که هر دو مرده‌ایم، می‌توانم مثل یک گیاه رشد کنم و از زیر خاک‌های زیر زمین بیایم در قبر تو. آنجا که تو خوابیده‌ای و با خاکستر تنت یکی شوم.

 

- یک نظریه...

آیا به‌نظر تو زن‌ها یک «شی‌ء» هستند. یا اینکه چیزی برای دوست داشتن.

تو نگذاشتی که این را بفهمم. من احساس می‌کنم که مردی را می‌توانم دوست بدارم. بروم پهلویش عاشقش باشم و او بتواند همة این‌ها را به‌راحتی بفهمد.

موضوع سکس را می‌شود حل کرد. البته اخلاق مزاحم است. ولی می‌شود این‌طور تربیت شد که غمزه‌ها را در مردها هم پسندید. بیشتر رابطه انسان با انسان مهم است.

دوست داشتن بی‌دلیل دوست داشتن مهم است. عاشق بودن...

 

- خبر ازدواج تو...

من با خبر ازدواج تو باید سر عقل بیایم و ترا دیگر دوست نداشته باشم و بروم عاشق یکی دیگر بشوم. چرا؟ چرا؟

چرا شاپرک چرا؟ واقعاً چرا؟ هان!

خیلی احساساتی به‌نظر می‌آیم.

ترا دوست دارم. خیلی، خیلی! این احساساتی و احمقانه است؟ هان!

ترا دوست دارم. خیلی، خیلی! این احساساتی و احمقانه است؟

باید بیایم پهلوی شوهرت و معذرت بخواهم؟

باید از یهوده و عهد عتیق معذرت بخواهم که عاشق تو هستم؟

شاپرک! مثل یک ته سیگار توی جای سیگاری، دود می‌کنم و بو می‌دهم.

 

- روزی همه ما پیر خواهیم شد...

روزی همة ما پیر خواهیم شد. چه من که عاشق تو بوده‌ام چه آن‌ها که می‌گویند فکر نان کن که خربزه آب است، پیر خواهیم شد.

در حضور روزهایی که با نگاه پیر ما غم‌انگیز به‌نظر می‌رسند و یادآور حضور روزهایی هستند که دیگر به ما تعلق ندارند. شاید ترا به‌خاطر بیاورم. مثل سردردی که در بیست سالگی روح مرا آزار می‌داد.

شاید دست‌های تو، که آن‌قدر مهربانند که یک عاشق می‌فهمد و احساس می‌کند. از بیست سالگی من، از بیست سالگی جوان و گمشده‌ام، به‌سوی من دراز شوند و شانه‌های پیر و خسته‌ام را نوازش کنند.

در حضور مرگ که از قوانین موسی هم پیرتر است. در حضور تاریکی که مثل شب سرد زمستانی بی‌بهار، مرا فرا می‌گیرد.

آن لحظه که به پشت می‌نگرم و بیست سالگی را نگاه می‌کنم. شاید ترا چون خاطره‌ای گنگ به‌خاطر بیاورم. مثل درخشش ناپایدار ستاره‌ای دنباله‌دار...

بدرخش و گرمم کن!




یادداشت های عاشقانه استاد داوود شهیدی - ادامه

- عشق...

عشق ربطی به زیبایی ندارد. عشق یک امر اخلاقی است نه آن اخلاقی که عوام می‌پذیرند،

بلکه آن اخلاقی که عشق می‌پذیرد.

ولی در حال، عشق کشف زیبائی است، در حالت...

عشق این است. این هیزم تن را آتش کنی، بسوزانی، پیدا شوی، خود شوی، فنا شوی... در رسیدن به رهائی و آزادی...

این خود را بر خود خویشتن، مصلوب کردن...

گفتم: علم توضیح می‌دهد ولی عرفان است که می‌گوید.

آنچه مسیح بر پهنه صلیب می‌گوید، این است: قدرت خداوند.

آنچه در مطلق خویش، عشق است

این پوچی قدرت‌های زمینی و تشکیلات است.

می‌گویم:

ما ادای یکدیگر را درمی‌آوریم. پس خودمان چه شدیم، بر چه استوار هستیم؟

پشت میزها، در کار مکرر روزانه، دست‌هایمان را می‌فروشیم.

این خود را فقط در عشق می‌شود احساس کرد.

 

- یک لحظه بارانی...

یک غروب بارانی داشتم در خیابان راه می‌رفتم. مثل همیشه که قدم می‌زنم. آن طرف‌تر، اتومبیل‌ها و پیاده‌های عبوس با عجله می‌گذشتند. می‌توانستم احساس کنم که هوا خیلی از دود و تعفن نفس انسان‌ها سنگین شده است.

ناگهان کبوتری آمد. روی شانه‌ام نشست و زیر گوشم چیزی زمزمه کرد. نمی‌دانم؟ شاید نام ترا، شاید هم نه!

 

- یک لحظه که یادداشت شد.

احساس می‌کنم که زمان در تیک‌تاک ساعت طبیعی‌تر است تا در طپش قلب من.

قلب من سردش است. گرمش کن!

تو پشت دیوار هستی. آنجا می‌مانی و با شوهری که خدا و قانون برای تو انتخاب کرده‌اند، زندگی می‌کنی.

متأسفم.

احساس می‌کنم شاید گولمان زده‌اند. همه را گول زده‌اند و این وسط ما خوشبختی بزرگمان را از دست داده باشیم و زندگی همه‌اش فریب باشد.

- ترا مخاطب قرار می‌دهم




یادداشتهای عاشقانه از استاد داوود شهیدی

- وقتی پیر شدم

از عشق تو مثل سردرد که از بیست تا بیست و پنج سالگی آزارم می‌داد، یاد می‌کنم.

دختری که اسمش در بال‌های پرندگان است.

دختری که اسمش مثل پرواز است.

 

- یک دعا...

روشن بگوئیم:

مذهب من توئی، عیسی من، موسی من، محمد من، همه توئی.

وقتی که درد می‌کشیدم، نام ترا می‌گفتم، مثل دعا.

مثل دعائی که راهبان پیر می‌خوانند تا از وحشت جن و مرگ بگریزند.

 

- یک یادداشت

اسم ترا نمی‌نویسم، روی کاغذ نمی‌نویسم. این خیلی غیرعاشقانه است.

این اسم را فقط باید زمزمه کرد.

- برو!

برو

هزار سال پیر شو، عجوزه شو...

حتی مرده‌ات را هم دوست دارم.

در آغوش می‌گیرم و مثل نوزادی برایش لالائی می‌گویم.




نامه به زن مرده - بخش هفتم

تو بعدها هم آمدی، بارها، بارها...

 

- یادداشت یک‌لحظه...

دیگر نمی‌نویسم. نامه نوشتن برای تو چقدر مشکل است. نامه، یعنی که فاصله‌ای هست. ولی تو که فاصله‌ای نداری. بیشتر به این می‌ماند که زمزمه‌هایم را بنویسم. درونم را ثبت کنم.

اینکه تو این‌ها را نمی‌خوانی، به من آرامش می‌بخشد.

- یادداشت یک لحظه وقتی که خیلی پیر شده‌ام...

دلم می‌خواست به تو بگویم، ازت متشکرم. تو باعث شدی که من عشق را بشناسم.

مگر نمی‌بینی که مرگ به من لبخند می‌زند و از جوانی و هجران من یاد می‌کند.

 

- یادداشت یک لحظه وقتی هنوز جوانم...

می‌گویم: عشق که مثل روزنامه صبح نیست که آدم بتواند هر روز صبح، عشق بخرد. یا اینکه عشق خود را بشناسد.

این بود که خواستم به تو گفته باشم، فقط گفته باشم.

همین! این را هم از من دزدیدند.

کدام احمقی می‌گوید عشق وجود ندارد. پس اینکه در قلب من است چیست؟ اگر عشق این نیست پس کو؟

کجاست عشق اگر در قلب من نیست!

اگر قلم به‌راحتی زمزمه بود، آسان‌تر بود نوشتن.

این همه زمزمه را نوشتن.

اگر این، آن لحظه است که باید بنویسم، می‌نویسم.

اسم تو در اوستا است ولی تو کجائی؟ هان!

اسم ترا نمی‌خواهم، جسم ترا می‌خواهم.

کجاست شاپرک؟ آهای کجائی زن، آهای، آهای!

در خلأ فریاد می‌کنم...

آهای... آهای... کجائی عشق!

خود را بی‌خود پشت دیوارهای یهود پنهان مکن

در کنار دیگری تو لاشه‌ای،

در کنار من است که تو همه آتشی، آتش مقدس!

آهای... آهای در تاریکی فریاد می‌کنم... کجاست عشق؟

 

- تولد شاپرک

وقتی که پدر و مادرت، دل‌های خود را به‌سوی هم گشادند تا تو متولد شوی.

پدرت شیر بسیاری نوشید.

مادرت قهوه بسیاری نوشید.

پوست تنت شیر قهوه‌ای شد.




نامه به زن مرده - بخش ششم

او عاشق من بود. اسمش مری بود. خودش را به من می‌چسباند. چشم‌هایش سبز رنگ بودند مثل جنگل. به من نگاه می‌کرد، با آن چشم‌های سبز اشک‌آلوده‌اش.

یک روز ظهر با او در دانشکده ادبیات قرار داشتم. گفته بودم وقتی کلاس تمام شود، او را می‌بینم. کلاس تمام شد و بچه‌ها بیرون آمدند. ولی او توی کلاس مانده بود. از پشت شیشة در او را نگاه می‌کردم، با موهای کوتاهش، به جلو خم شده بود و فکر می‌کرد. ساعتش را نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد کم‌کم عصبی شد. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. کتاب‌هایش را جابه‌جا کرد. با مدادش بازی کرد... تا اینکه مرا دید که دارم نگاهش می‌کنم. مات زد. به طرف من آمد و گفت: چرا آن‌قدر مرا اذیت... حرفش را خورد. تمام نکرد. بعد نشستیم. با پایش به پای من زد. گفت که خیلی ترسو هستی. من چیزی نگفتم. بعد رفتیم.

او خیلی خوب بود. عاشقش می‌شدند. دوتایشان را می‌شناختم. یکی‌شان همدوره‌ای من بود. اگر نبود و من احمق او را حساب نمی‌کردم. می‌رفتم و با مری دوست می‌شدم. می‌گذاشتم هر کاری دلش می‌خواهد بکند.

چقدر خودخواه هستم! حساب آن پسرک را کردم و به عاشق خود فکر نکردم. او حالا در فرانسه است. سال‌هاست آنجاست. یاد او که می‌افتم، خودم را احساس می‌کنم. وقتی فکر می‌کنم که او مرا دوست داشت نه به‌خاطر اینکه قیافه‌ام این‌طور است، یا شغلم هرچیز دیگری... خودم، خودم، و فقط خودم را دوست داشت. اینکه هستم، زنده‌ام و نفس می‌کشم... این را دوست داشت. فکر می‌کنم. لذت می‌برم...

عشق فرق می‌کند. آن‌قدر که آدم ممکن است نگوید و نخواهد. اصلاً نخواهد!

چقدر گفتن خوب است. گفتن، گفتن، گفتن...

فکر کردم که همان‌وقت بگویم. تو آن‌طراف اطاق بودی و من این‌طرف و بین ما روانشناسی بود.

فکر کردم که همان‌وقت بگویم که من یک مشکل عاطفی دارم. هیچ‌کاری هم نمی‌توانم با آن بکنم. من عاشق شاپرک هستم. من عاشق شاپرک هستم. من عاشق...

خوابم می‌آید. خسته‌ام... تو آمدی آنجا. دانشکده‌مان... دوباره دیدمت. تو دیگر قو نبودی. بارانی تنت کرده بودی. خواستی از جلوی آب رد شوی. گفتم دلت می‌خواهد کمکت کنم. تو گفتی نه متشکرم! من فکر کردم که الان می‌افتی تو جوی و آب می‌بردت...




نامه به زن مرده - بخش پنجم

یک روز که هوا برفی بود. گفتم: هوا خیلی گرفته و سرد است. تو آمدی و با من بودی تا انتهای خواب. سرم را روی زانویت گذاشتم و گریه کردم. گفتم: قلبم را در دست می‌گرفتم. نوازش می‌کردم تا آرام شود. حرف‌های دیگری هم زدیم. چرا نباید می‌گفتم...

در آن لحظه که خواب، بیداری را لمس می‌کند، چقدر رویا و هوای نفس است. در آن لحظه آزادی و آرامش،‌ فکر می‌کنم که صبح بیدار نخواهد شد. بی‌خودی!...

تو خوشت آمد. هان! لبخندی زدی.

به تو گفتم:

اول اصلاً برایم مهم نبود. با شماها دوست شدم. برایم جدی نبود. حتی با آن پوست سبزه‌ات زیبا هم به نظرم نیامدی. همین‌طور فکر کردم که دختر خوبی هستی. ترا انتخاب کردم. به تو فکر کردم و گفتم که بدت نمی‌آید که من شوهرت باشم. من آرشیتکت می‌شدم و پسر خوبی هم بودم. فکر می‌کردم که خیلی آسان است. به آرین گفتم و او گفت که خیلی خوب است. دختر خوبی است. من گفتم، نامزد و یا کسی که برایش مهم باشد، ندارد؟ او گفت: نه. من گفتم: وضع خانواده‌اش چی؟ گفت: متوسط است.

و من فکر کردم که خوب است و گفتم این بار که آمد دانشگاه می‌روم و به او می‌گویم و تصمیم داشتم آن را با پیراهن زرد اخرائی رنگی که به‌عنوان هدیه برایت پسندیده بودم همراه کنم.

پیراهن زرد اخرائی رنگی که هرگز نپوشیده‌ای...

من نمی‌دانستم که تو یهودی هستی. از کجا باید می‌دانستم.

همان وقت‌ها فهمیدم. چه شب غم‌انگیزی. مدت‌ها به ماه نگاه کردم و مهملات بافتم. وقتی قیافه خودم را مجسم می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد. تو هم خنده‌ات گرفت...

اما من، می‌توانم به‌خاطر بیاورم. بار دوم که تو را دیدم. یک شب چهارشنبه آخر سال بود.

آن شب چهارشنبه‌سوری، زیر پیلوتی ساختمان آتلیه، دریاچه‌ای بود. و تو، قوی آن دریاچه بودی... با موهایی که تازه آرایششان کرده بودی و روی پرهای سفید گردن ترا پوشانده بود، با وقار یک موجود رویائی شنا می‌کردی. بر روی موج‌هائی به زلالی وهم، و به وسعت رویا...

آرین آمد طرف من. گفت که قبلاً با من در بوفه آشنا شده است. با هم حرف زدیم. به تو که بی‌اعتنا بودی نگاه کردم. سرت را می‌گرداندی و لبخند می‌زدی. و من احساس می‌کردم که چیزی در درونم خرد می‌شود و فرو می‌ریزد...

یادم نمی‌آید که با آرین چی گفتیم. تقریباً از پیش شماها فرار کردم. حسابی ترسیده بودم.

چهره‌ات مبهم و گنگ است. مثل یک چینی شکسته و خرد شده که انگار روزی برایم خیلی عزیز بوده است.

ادامه می‌دهم. می‌نویسم، باشد!

راجع به این عشق می‌نویسم. راجع به تو می‌نویسم...

من با خیلی دخترها بوده‌ام و حتی آن دو سه دفعه که آمدم دانشکده‌تان با یک دختر خوشگل سال پائین‌تر از شماها دوست شدم. آرین می‌داند. سه دفعه هم از من تقاضای ازدواج کرده‌اند. پدرهایشان خیلی پول‌دار بودند. یک روز دوست خواهرم را ماچ کردم، توی بازوانم شل شد و همة لباس‌هایش را درآورد. خیلی‌ها شاید ده، دوازده تا هم بیشتر با من خوابیده‌اند...

این‌ها خودخواهی‌های مرا ارضا می‌کند. خودخواهی‌هایم را، نه خودم را.

تنها یکبار یک دختر عاشق من شد. ایرانی بود. زیبا و خوب بود. این خیلی با آن دختر فرانسوی که در جشن هنر بلند کردم، فرق می‌کند. این عشق است! می‌فهمی شاپرک!




نامه به زن مرده - بخش چهارم

من خیلی عصبانی شدم. فکر کردم بیایم به تو بگویم. خیلی خلاصه، همینکه فقط بدانی که من عاشق تو بوده‌ام و به تو نگفتم چون نمی‌خواستم درگیرت کنم، یا ناراحتت کنم، و نمی‌توانستم از تو بخواهم که خانواده‌ات را برای من رها کنی. حتی نمی‌توانستم این را بخواهم.

ولی در هر حال وقتی تو توانسته بودی مرا عاشق خودت کنی. چرا نباید می‌دانستی! این حق تو بود که بدانی!

دلم نمی‌خواست که این را برایت بنویسم. ولی خوب این سعید احمق مرا مجبور کرد. حالا مجبورم توضیح دهم:

تو به نظر من پریشان آمدی. از تست روانی وحشت داشتی. حرف خودکشی زدی، به شوخی. حتی روانشناس گفت که بی‌خودی چرا می‌ترسی، من که نمی‌خواهم شما را عمل جراحی کنم! و بعد تو نشستی پشت میز. من در دلم گفتم: آخر جهود است.

سعید گفت که ازدواجش با یک میلیاردر یهودی بهم خورد. من گفتم شاپرک به‌هم زد. او گفت شاپرک؟ نه پسره فرار کرد!

من عصبانی شدم. گفتم از شاپرک خوشم می‌آید. او گفت: خیلی‌ها از شاپرک خوششان می‌آید. من گفتم یعنی پیش خودم، از من هم خیلی‌ها خوششان می‌آید و این تعارف نیست!

او گفت: البته منظورم یهودی‌ها است. بعد گفت که او چند تا خواستگار پروپا قرص دارد. و بعد مرا نصیحت کرد که یهودی‌ها، زن غیریهودی نمی‌شوند و از این مزخرفات که می‌دانستم، همه‌اش را می‌دانستم. بعد دوباره فکر کردم. چرا به او نگویم. این حق اوست که بداند، او دوست من است.

اصلاً حوصله نوشتن این مزخرف‌ها را ندارم. چرا باید بنویسم.

دلم می‌خواهد همین الان با تو از آن کارها بکنم. راحت‌تر بگویم، از آن کارها که مردها با زن‌ها می‌کنند... اصلاً هم برای من مهم نیست که تو لذت ببری یا نه! یک تجاوز جنسی به سبک فیلم‌های فارسی...

ترا توی بغلم می گیرم. فشارت می‌دهم! تو به خواب رفته‌ای! صورتت در ابرها پنهان است...

به تو فشار می‌آورم. نرمی گوشت و طعم شیرین خونت را زیر دندان‌هایم احساس می‌کنم. تنم را لای رانهایت سرمی‌دهم. سینه‌هایت را می‌فشارم. پستان‌هایت را بو می‌کنم. و لبهایت را مثل گلی که در موج‌های رویائی چهره‌ات روئیده است، احساس می‌کنم.

آه که چه بی‌شرمانه است. چقدر بی‌شرمانه است. واقعاً که غیراخلاقی است...

احساس می‌کنم که مرد چاق بزرگی،‌ با لباس مشکی، آنجا آن‌طرف کوه ایستاده است و دارد با دست به من اشاره می‌کند.

یک ساعت بزرگ می‌گوید: وقت تمام شد! وقت تمام شد!

با صدای نفس‌هایم خود را تکان می‌دهم. خیس می‌شوم...

تو عوض می‌شوی. تغییر می‌کنی. یکی دیگر می‌شوی. باز هم یکی دیگر شدی، باز هم یکی دیگر... آه چه شدی! باز کدام گوری رفتی... هان!

آنا به من گفته بود که خانواده‌ات چیزی نمی‌گفتند که بروی عاشق جهودها بشوی. من عصبانی شدم. من جداً عصبانی شدم. چه خرافات پستی! چه مهملاتی!

نمی‌توانم خودم را فریب دهم. عشق را مثل این توده بخاری که از کتری روی چراغ بلند می‌شود، احساس می‌کنم.

سرم هنوز روی زانویت هست. چه خوب!




نامه به زن مرده - بخش سوم

گفتم وقتی که بچه بودم، یک دوست یهودی داشتم. او بعدها در جنگ اعراب و اسرائیل کشته شد. همسن من بود. در دبستان زنگ‌های قرآن که می‌شد، او در حیاط مدرسه قدم می‌زد. من که شاگرد اول کلاس بودم، توی کلاس زیر سایه چوب معلم باقی می‌ماندم و او را نگاه می‌کردم. او مثل آن درخت چنار توی حیاط که سال به سال جا عوض می‌کرد، تنها بود. دلم می‌خواست جای او باشم. سرم را پائین بیندازم و توی حیاط قدم بزنم. من هم تها بودم. به من می‌گفتند: صادق هدایت. به شوخی می‌گفتند.

تو مرا نوازش می‌کنی. من سعی می‌کنم.

وقتی شنیدم که مرده، گریه کردم. حتی برایش شعر گفتم. برای نعش تیرخورده‌اش، برای خونش.

تصویر او در ذهن من با آن قیافه احمقانه و متعجب، با آن قیافه‌اش، هنوز زنده است.

پدرش بزازی داشت. مادرم از او خرید می‌کرد. مادرم خیلی زن خوبی است. او هیچ‌وقت حساب‌های مادرم را یادداشت نمی‌کرد، چون می‌دانست که مادرم همیشه راست می‌گوید.

یک روز مادرم گفت: از آقای روشن پرسیدم، پسرتان کجاست؟

با یک حالتی گفت که رفته اسرائیل درس بخواند.

و مادرم گفته بود: آقای روشن، خب رفته اسرائیل. اینکه اشکالی ندارد. بعضی‌ها می‌روند آمریکا، بعضی‌ها اسرائیل.

و آقای روشن لبخند زده بود و باز هم حساب مادرم را یادداشت نکرده بود.

به تو گفتم: شاپرک، بانوی خوب من! خیلی غم‌انگیز است. نمی‌خواهم تو اینها را بخوانی.

بعد گفتم اصلاً می‌دانی چرا آمدم به تو بگویم. باشد، می‌گویم:

رفته بودم کتابخانه دانشکده‌مان. آنا مرا دید. با هم حرف زدیم. او ازدواج کرده بود. حرف همین‌طور پیش آمد. او یهودی است. گفت که ازدواج با یهودی‌ها اشکال دارد ولی بعضی‌ها موافقت می‌کنند. آنا از من خوشش می‌آمد. این را می‌دانم. بعد گفت شنیده‌ام که این جهود‌های تهرانی خیلی پولکی هم شده‌اند. حتی شنیده‌ام که می‌روند پیش خانواده دختر و می‌پرسند که چقدر پول می‌تواند به آن‌ها بدهد، بعد می‌روند سراغ خود دختر. من خیلی تعجب کردم، ولی او خیلی جدی داشت این را می‌گفت.




نامه به زن مرده - بخش دوم

بار دیگر که آمدم حتی خوشحال بودم که روزی عاشق این خانم واقعی بوده ام. این خانم واقعی، پشت میز، با دامن بلند و طرز درست نشستن با لبخند و موها و دست‌ها. یک خانم واقعی، مهربان و خوب! اصلاً خیال نداشتم که به تو بگویم. البته نگاه کردن مداوم به تو که بعد از این همه وقت، چقدر زیبا به‌نظرم می‌آمدی، باعث شد که خاطره‌ها زنده شوند.

شاپرکم! خاطره‌ها نیرومند هستند از عشق هم نیرومندتر هستند.

شب رفتم خانه‌مان همه اش یادم آمد. گریه کردم. رفتم یک فیلم کمدی دیدم. دو سه روز حالم بد بود. فکر کردم که نیایم تو را ببینم آه چرا باید این‌ها را بگویم وقتی که چهره‌ات در سایه‌ای که از شب هم سیاه‌تر است، دارد محو می‌شود. بعدها به تو گفتم. وقتی که تلفن کردی و این بار مثل آدم خودت را معرفی کردی، به تو گفتم.

آخرهای شب، وقت خواب بود سرم را برده بودم زیر لحاف. مثل بچگی‌هایم. به تو گفتم که حق دارم تو را ببینم. می‌خواهم تو را کتک بزنم. بعد بو کنم، بعد کتک بزنم. صدای تو خندید، گفتی باشد. و بعد به‌راحتی پیدایت شد. تو می‌دانی که خیال‌ها چه راحت پیدایشان می‌شود.

آه شاپرک! چهره‌ات در هم می‌رود من می‌توانم آن‌را احساس کنم و تو را به‌خاطر بیاورم. وقتی که می‌خندیدی به خودم گفتم انگار همین حالا می‌خواهد گریه کند. در خنده‌اش هم بغض هست.

با ماشین از خیابان ما گذشتی. همسایه‌مان ترا دید و لبخند زد. بعد آمدی در اتاقم، آنجا که طرح‌هایم را می‌کشم و خواب می‌بینم.

آمدی نشستی روی تختخواب. همان دامن قدیمی‌ات را پوشیده بودی. سرم را گذاشتم روی زانویت. همان کاری که همیشه می‌خواستم و می‌کردم. به تو گفتم می‌خواهم برایت گریه کنم. به آن احتیاج دارم. تو گفتی باشد، و خندیدی...

نمی‌دانم گریه کردم یا نه. اصلاً یادم نمی‌آید. ولی ساکت ماندم. یک مدت طولانی...

یکدفعه گفتم می‌خواهم تو را کتک بزنم. دست‌هایم را بالا بردم. زور زدم. تو خندیدی...

گفتم ای جهود تو خوب می‌دانی که من نمی‌توانم! تو خندیدی. گفتم: جهود! تو لعنتی اصلاً عصبانی نشدی...

دوباره سرم را گذاشتم روی زانویت. گفتم: برایت بگویم. گفتی: بگو...

گفتم: اصلاً تقصیر آن دخترک گامبو شد. نشسته بودم در بوفه دانشکده، با او داشتم لاس می‌زدم که تو آمدی، با آرین و یکی دیگر سر میز ما نشستید و حرف زدید. من توجهی نداشتم. پای تو به پای من خورد. تو خندیدی و گفتی معذرت می‌خواهم. موهایت را جمع کرده بودی پشت سرت. من خندیدم و گفتم: نه خیلی هم خوب بود. بعد با او حرف زدم به من گفت: به این دخترک نگاه کن. چهره‌اش خیلی ظریف است. من نگاه کردم. برایم خیلی معمولی بود. گفت: دقت کن! باز هم مهم نبود. گفتم که تو از او زیباتری. بعد حرف زدیم. کمی هم ترا نگاه کردم. این فکر شیطانی از کله‌ام گذشت که با تو دوست شوم. زیاد دردسر ندارد. چون مال این‌طرف‌ها نیستی. بعد گفتم ولش کن.

بلند شدی که بروی. گفتم با من دست بده! و تو دست دادی و رفتی...

مدتی چیزی نمی‌گویم. تو مرا نوازش می‌کنی. چقدر خوبست. چقدر احتیاج دارم. به تو نگاه کنم. نگاهم اشک می‌زند.

آه شاپرک، مرا نوازش کن!

دستت را آوردی جلوی صورتم. انگشت‌هایت را بوسیدم. بغضم گرفت. گفتم: می‌دانی! آدم  بعدها معنی این چیزها را می‌فهمد. چون دیگر پیش نمی‌آید. هرگز!




نامه به زن مرده - بخش اول

می‌بینمت!

می‌بینمت که ایستاده‌ای. انگار منتظر کسی هستی... نه!

در دانشکده‌مان می‌بینمت، همان‌جایی که آن‌وقتها می‌آمدی. به تو می‌گفتم به آنجا بیا و تو می‌گفتی باشد، حتماً...

در خیابان می‌بینمت، صدایت می‌کنم. تو مرا نمی‌شناسی و می‌گویی... یا نه مرا می‌شناسی ولی اعتنایی نمی‌کنی... آه که تو مثل سردرد هستی.

تو را در کنار انجمن فرهنگی می‌بینم همانجایی که قبل‌ها تو را به آن پسرک دیدم و تو لبخند زدی و من گفتم سلام! و من گفتم شاپرک با این پسرة بی‌ریخت اینجا چه می‌کند. و بعد هم به‌راحتی تو را بخشیدم که لابد دوست پسرت هست. و از کنارت گذشتم.

ولی حالا به تو نزدیک می‌شوم. در حالیکه سعی می‌کنم خود را بی‌اعتنا نشان دهم به تو که داری زیرچشمی نگاهم می‌کنی، سلام می‌کنم. تو خودت را جمع می‌کنی و من می‌توانم تو را کاملاً احساس کنم. بعد تعارف می‌کنی...

من خیلی سریع می‌گویم: سوء تفاهمی پیش آمده، آن‌ها حق نداشتند این‌را به تو بگویند. مرا خیلی عصبانی کردند. احمق‌ها!

بعد می‌گویم: اصلاً‌ موضوع ازدواج نبود. البته فقط یک موضوع عاطفی بود. تو می دانی که برای هنرمندها مسائل عاطفی خیلی مهم هستند.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود. من سعی می‌کنم

ادامه می‌دهم:

خب، هر احمقی می‌تواند این را بفهمد. یک حساب ساده است. حتی لازم نمی‌دیدم که چیزی بگویم اصلاً به آن‌ها مربوط نبود.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود من سعی می‌کنم

- خوب که چی‌؟! یعنی که من همین بار تو را دیدم عاشقت شدم. یعنی این؛ خیلی مسخره است. پس چرا آن‌وقت‌ها نشدم. و اگر انوقت‌ها عاشقت بودم، چرا اینهمه وقت نیامدم که بگویم. هان! جداً که عصبانی هستم! عجب احمق‌هایی هستید! دیگر چه می‌توانی بگویی؟ اگر قرار بود مزاحمت باشم. یعنی از این عاشق‌های مسخره‌ای باشم که بی خودی مزاحم دخترها می‌شوند، این‌همه وقت داشتم. مگر نمی‌دانستم که تو در دانشکده‌ات هستی. هنوز آنجایی...

آه یعنی تو اینها را نمی‌فهمی؟!

چهره‌ات در سایه است دارد محو می‌شود. من سعی می‌کنم.

و آن هیولا! با آن اطوارهایش، انگار که مادمازل است. وقتی به او گفتم که می‌خواهم تو را ببینم. مرا مسخره کرد. مجبور شدم بارها پیش او بروم. چاره‌ای نداشتم. آمده بودم اداره‌ات که به تو بگویم. دخترک گفته که رفته‌ای و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردی.

درها بسته بودند. درها بسته بودند.

یعنی اصلاً فراموشم شده بود. گاهی وقت‌ها یادش می‌افتادم. وقتی آمدم تو را ببینم، خیلی اتفاقی بودّ، یعنی فکر کردم حالا که به آن اداره می‌روم چرا تو را نبینم.

اول تو مرا نشناختی. زیاد عصبانی‌ام نکرد. حق داشتی.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود من سعی می‌کنم




یادداشتهای عاشقانه و منتشر نشده از استاد داوود شهیدی - نامه به زن مرده

شاپرک،

خودت گفتی که آن موقع‌ها، قشنگ بود...

تقدیم به بیست سالگی خانم ش. م.

به‌خاطر زیبایی آن نگاه و مهربانی آن لبخند

با احترام بسیار به اعتقادات اقلیت محترم کلیمی، این روایت، ماجرای یک عشق ناگفته و نافرجام است. با یک دختر خانم یهودی که بسیار زیبا بود و با چهره‌ای شایسته عشق و لبخند مهربانی که به یک راز می‌مانست و با رفتاری بسیار عفیف که او را از دیگر دختران، مشخص می‌کرد. دختری حساس که همیشه سایه‌ای از تنهایی و ترس با خود و در شخصیت خود داشت.

اکنون که نویسندة این سطور دارد به پنجاه سالگی خود نزدیک می‌شود و با زن بسیار زیبا و جوانش در کمال خوشبختی زندگی می‌کند. این داستان، یک نستالژی شاعرانه بیش نیست از دورانی که نسل جوان، آزادی و بروبیا و احساسی داشت.




Professor Davoud Shahidi's Notes regarded to a PORTFOLIO.

I can actualize modern ideas through designing equipment element which verses the aesthetics organic shapes used in the ancient Persian collective mental values.

Modern contemporary Iranian architecture is rooted in the historical collective Persian mentality.

The idea is to integrate form and concept.

It is to allocate a harmonious and organized identity to the lifestyle- a perfect geometrical pattern to put together pieces of functional and spatial values of privacy and community neighborhood.

All locally-devised regulations regarding earthquake, fire, safety and other standards of design for vertical circulation cores (staircases and elevators) and shelter, which is expected to be located on the basement floors, must be entirely taken into account. 

For earthquake safety issues, reinforcement of concrete or steel structural systems can be both applicable. However, considering the advantages of the fast construction process and the number of the qualitative issues, tunnel systems or other similar approaches are recommended in order to support the modular, flexible and more creative solutions.

All environmental and ecological issues, i.e. energy safety, passive energy usages etc. should be also seriously taken into account.






  • سایر صفحات :
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4