تبلیغات
Davoud Shahidi - آن جا که مونالیزا می گرید

آن جا که مونالیزا می گرید

 

یادداشتی برای خانم مریم سیحون، تا مرگ مادر را تاب آورد و تسلائی باشد.

" آنجا که مونالیزا می گرید"

نوشته : داوود شهیدی

 

من در این نوشتار، تنها اندیشه هایم را که پس از تجربۀ صحنه های تدفین و مجلس ترحیم بانوی هنرهای تجسمی ایران، زنده یاد " معصومه سیحون" ، در لحظه در ذهن من می شکفند، بر کاغذ لبریز می کنم.

 

افکار من سرشار از خاطره های دور و دیرند. از دوران نوجوانی و اولین آشنائی ها و ملاقات های من با هنر در گالری سیحون تا لحظه اکنون که روح من سرشار از سیاهی و سنگینی عزای مرگ است و از درون من می بارند. مثل اشک های مونالیزا که این بار نمی خندد و های های از لبخندش هم با شکوه تر، دارد می گرید.

ایکاش که اشک های بی رنگ روی سپیدی کاغذ، دیده شوند و احساس شوند. هر چند که هنر اشک ریختن در این است که سیاهی عزا را می شوید و کدری روح را می زداید و شفاف بودن را چون زندگی همیشه بارور، بر سپیدی کاغذ بر می گرداند.

انگار اشک ها با بی رنگی، رنگ آمیزی می کنند.

مثل یک سلسله مرواریداند که بندشان ، بناگزیر پاره شده و روی هوا و زمین و ابر و ماه و باد وتصویر، می پاشند و می غلطند و می ریزند؛ شاید می آشوبند و یا سامانه ای را می سازند و سرشت خاطره آشوب است و سامانه نیز است.

باری اینها یک سری یادداشت های ذهنی است تا اگر زمانی و مجالی باشد یه بررسی جدی کار او به عنوان یک هنرمند و  ثمره زندگیش یا گالری سیحون بپردازند. پس بگذار تا این یادداشت ها را بگریم:

1-  گالری و گالری دار نماینده و بیانی از استایل هستند. از نظر بصری و ویژوال.

 من از نوجوانی که گالری در خیابان شاه بود و پس از سینما نیاگارا همانطور که غرقه در خود و خویشتن پیش می رفتم با کشش و راهبری حس معماری در جدارۀ خیابان در برابر آن که گالری سیحون است و داخل می شدم چون می دانستم.

 بعدها که گالری به خیابان وزراء انتقال یافت، معماری بدنۀ خارجی اش از آنهم خاص تر بود.

معصومه سیحون سرشار از استایل بود. – در مبلمان گالری – در چیدمان کارها و در لباس پوشیدن. در طرح کیف و کفش، در آرایش و آراستگی، او یک استایل بود و استایل مجموعه ای است که خردمندی در آن بدانسان ارزش است که دلبری و آراستگی و دلارائی... و استایل دارای سرشت زنانه است. او بیانی کامل از یک زن ایرانی بود، زیبا و فرهیخته.

 من اشاره می کنم که فرهنگ زمان حاکم چه در دوران سابق و چه در زمان حال حاکمیت ایدئولوژی است که خردمندی کسالت بار را تنها ارزش می شناسد و زیبائی و دلبند بودن را خامی و سبکسری و این غلط است و در هنر هم زیبا و هم اندیشه هر دو ارزش اند و مجموعه ای از یک زندگی پربار و خلاق.

به همین خاطر هنرهای تجسمی هرگز، درست درک نشده است زیرا روشنفکری ایران همواره با نوعی تفکر رآلیسم اجتماعی همواره هنر ویژوال را به طبیعت کالائی و اخته و فاقد رسالت اجتماعی معرفی و متهم می کرد.

معصومه سیحون خوب می دانست که رسالت هنرهای تجسمی خلق یک سامانه تئوریک است. او با مردم ولی نه هر مردم بلکه آنها که گالری را برای دیدن و رابطه گرفتن با هنر و ملاقات با هنرهای تجسمی انتخاب می کنند، خوب رابطه می گرفت چون مردم دار بود:

و با رسانه های خبری که حامل نقد و تحلیل هنرهای تجسمی بودند نیز خوب ارتباط می گرفت چون دارای تحصیلات و ذهن خلاق و کار خلاق به عنوان نقاش و همپائی و همسانی با نام سیحون ، که یک نام دانشگاهی با قدرت در هنر و معماری است.

اینست که او نام سیحون را پاس می داشت و مجموعه هنرمندان تحصیل کرده که به شکل طبیعی و معمول همراه سیحون و یا شاگردان او بودند، با او همراه بودند. و همزمان!

او همدردی و حس انسانی زن ایرانی را نیز در ارتباط با فرزندان و خانواده اش را نیز محترم و محفوظ می داشت.

همزمان با ارائه تفکر ناب تجسمی در گالری اش ، او طنز ترسیمی را نیز در کنار داشت. و نام هایی چون اردشیر محصص ، در گالری او بود که شکوفا شد.

او تیزچنگالی تعهد اجتماعی و نقد سیاسی نهان در هنر کاریکاتور را نیز خوب می دانست و می فهمید.

او خود نیز جنگ آور بود و کوبیدن جهل و عامی گری را که گریبانگیر هنر ایدئولوژیک است و همرا ه با روشنفکری تازه به دوران رسیده و اسنوب را که از درک اصالت ها عاجز و عاری است و ادا و اطوار است و بس، را نیز رسالت خود می دانست.

او به نوعی چنانکه هنرمندان نیز زمزمه کردند که هنرهای تجسمی متولی خود را از دست داد، هنرهای تجسمی را سرپرستی و نگهداری می کرد.

در جای خود هنر مردمی را از بطن روستای مهجور شمال و یا تهران فقر زده را به جهان شناساند .( مکرمه خانم نقاش یا مش اسماعیل تندیس ساز را ).

هم دوش روشنفکری جهانی هنر، کارگزار و کارشناس در جمع آوری شاهکارهای نقاشی امروز جهان نیز بود.

مجموعه تابلوهای کلکسیون شاهکارهای هنر غرب در موزۀ هنر معاصر، به نوعی مدیون همراهی و کارشناسی او است.

باری و اما، مونالیزا زار و نزار دارد های های می گرید.

مونالیزا که او را لئوناردوی نقاش و مهندس و معمار، آفریده است.

لئوناردوی خداوندگار هنر، که خوب می داند که اشک های مونالیزا، شاید جای خالی او را در مجموعۀ شاهکارهای نافهمیده و نادانسته و رعایت ناشده و رها شده در انبارهای منفور موزۀ هنرهای معاصر تهران را ... شاید پر کند.

چنانکه جای خالی معصومۀ عزیز را در مجموعۀ پر اغتشاش و ناکارآمد گالری و گالری دار در تهران خاکستر و غبارآلود.

 

.............................................................................

 

یک گفتمان کوتاه جدی، در باب گالری و گالری دار که می تواندو باید که ادامه یابد.

اینکه چرا نباید مکرر کنم که نه تنها او یک گالری دار و اما یک هنرمند نیز بود، بدین خاطر است که وجود یک گالری دار در خودش با حضور یک هنرمند خلاق است که کامل می شود و قوام می یابد و یک گالری دار، یک هنرمند است تا بداند که چرا و چه را -  آن هنر را - چگونه ، هدایت می کند و یا راهبر است تا خط و ربط دهد و ارزش گذارد و اعتبار دهد و استوار سازد.

گالری یک رسانه است و جائی است که هنر تجسمی بر آن قرار می گیرد و جایگاه یک هنر فاخر است که در بستر و محدودۀ خلاقیت در هنر استوار است و ادامۀ معنی و مفهوم کلاسیک کارگاه و آتلیه هنر و نوعی پرستشگاه و معبد برای آفرودیت است.

گالری یک رسانه است و امروزی هم هست و چون ژورنال با روزمره گی همدم و همخوان است. و چون روزمره گی است که یک ویترین نیز هست برای نمایش مفهوم گسترده هنر امروز و اما این هنر تولید کالائی نیست بلکه فرهنگ است مثل کلمه دیزاین که در عرصه های آکادمیک، تولید و فرهنگ را توامان دارد و مثل روزنامه و کتاب یک ابزار ارتباط جمعی است، پس با مردم رودر روست ولی نه هر مردم بلکه آن مردم که رودرروی او هستند و نیز مخاطب او، آن مردم که انتخاب می کنند که هنر ویژوال را ببینند چنانکه می روند و در جایگاه دیگر هنر موسیقی را می شنوند یا هنر تآتر را ملاقات می کنند و بهمین خاطر مردمانی با فرهنگ و جویای فرهنگ هستند و آن چه ایشان را و گالری را به هم ربط می دهد ، نوشتارهای مربوط به هنر است اینجا و آنجا در آن و یا این رسانۀ این بار خبرساز و نقاد و تحلیل گر و یا بستر گفت و شنود و ...

 

و اما گفتم که به شکلی هم ایماژ یک ویترین را دارد که خود یک هنر است بسیار حساس تر و متهورتر . زیرا که او در گرداب، شناگری می کند و بر لبه پرتگاه می رقصد و آن چنان چالاک که بر پول و بانک ، حاکم و افسارزن است و آن را رکاب می کشد نه آنکه مستخدم آن باشد و ذهن تاجر را آن چنان می قاپد که او می پندارد که باید هم که بیاندیشد که نقاشی و مجسمه برای او اعتبار و جایگاه می آورند، در عرصۀ رودر روئی تجاری.

 زیرا که یک مدیر و تاجر کاردان تنها می تواند و باید که در محیط کار خود، اثر هنری مشهور و معتبر را مستقر سازد و با آن خود را از هر لحاظ بیاراید و به نمایش بگذارد.

زیرا این اوست که در خدمت هنر است و نه اما هنر که در حضور  اوست.

و اینست که چرا این سوال ناگزیر بسیار اولویت دارد که یک هنرمند هنرهای ویژوال در گروه و راستای کدام گالری است که بدین معنی و روایت است که هنرمند نه در ناکجای ذهن خود بلکه در کجای واقعی جهان هنر بصری و مجموعه روابط عام و خاص فرهنگی و اقتصادی اش قرار دارد، زیرا که هنرمندی یک کار است و نه یک ذوق آوری از روی التفات، و یا طبع آزمائی گذرا بلکه یک سامانۀ برنامه دار و اساسمند و بایستی که بر گالری قرار گیرد که حامی و راهبر است و هم خود هنر نیز هست و هم رابط رسانه وار با سیستم مدیای جهانی ، و آکادمی هنر نیز.

ادامه دارد.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.