تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش اول

نامه به زن مرده - بخش اول

می‌بینمت!

می‌بینمت که ایستاده‌ای. انگار منتظر کسی هستی... نه!

در دانشکده‌مان می‌بینمت، همان‌جایی که آن‌وقتها می‌آمدی. به تو می‌گفتم به آنجا بیا و تو می‌گفتی باشد، حتماً...

در خیابان می‌بینمت، صدایت می‌کنم. تو مرا نمی‌شناسی و می‌گویی... یا نه مرا می‌شناسی ولی اعتنایی نمی‌کنی... آه که تو مثل سردرد هستی.

تو را در کنار انجمن فرهنگی می‌بینم همانجایی که قبل‌ها تو را به آن پسرک دیدم و تو لبخند زدی و من گفتم سلام! و من گفتم شاپرک با این پسرة بی‌ریخت اینجا چه می‌کند. و بعد هم به‌راحتی تو را بخشیدم که لابد دوست پسرت هست. و از کنارت گذشتم.

ولی حالا به تو نزدیک می‌شوم. در حالیکه سعی می‌کنم خود را بی‌اعتنا نشان دهم به تو که داری زیرچشمی نگاهم می‌کنی، سلام می‌کنم. تو خودت را جمع می‌کنی و من می‌توانم تو را کاملاً احساس کنم. بعد تعارف می‌کنی...

من خیلی سریع می‌گویم: سوء تفاهمی پیش آمده، آن‌ها حق نداشتند این‌را به تو بگویند. مرا خیلی عصبانی کردند. احمق‌ها!

بعد می‌گویم: اصلاً‌ موضوع ازدواج نبود. البته فقط یک موضوع عاطفی بود. تو می دانی که برای هنرمندها مسائل عاطفی خیلی مهم هستند.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود. من سعی می‌کنم

ادامه می‌دهم:

خب، هر احمقی می‌تواند این را بفهمد. یک حساب ساده است. حتی لازم نمی‌دیدم که چیزی بگویم اصلاً به آن‌ها مربوط نبود.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود من سعی می‌کنم

- خوب که چی‌؟! یعنی که من همین بار تو را دیدم عاشقت شدم. یعنی این؛ خیلی مسخره است. پس چرا آن‌وقت‌ها نشدم. و اگر انوقت‌ها عاشقت بودم، چرا اینهمه وقت نیامدم که بگویم. هان! جداً که عصبانی هستم! عجب احمق‌هایی هستید! دیگر چه می‌توانی بگویی؟ اگر قرار بود مزاحمت باشم. یعنی از این عاشق‌های مسخره‌ای باشم که بی خودی مزاحم دخترها می‌شوند، این‌همه وقت داشتم. مگر نمی‌دانستم که تو در دانشکده‌ات هستی. هنوز آنجایی...

آه یعنی تو اینها را نمی‌فهمی؟!

چهره‌ات در سایه است دارد محو می‌شود. من سعی می‌کنم.

و آن هیولا! با آن اطوارهایش، انگار که مادمازل است. وقتی به او گفتم که می‌خواهم تو را ببینم. مرا مسخره کرد. مجبور شدم بارها پیش او بروم. چاره‌ای نداشتم. آمده بودم اداره‌ات که به تو بگویم. دخترک گفته که رفته‌ای و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردی.

درها بسته بودند. درها بسته بودند.

یعنی اصلاً فراموشم شده بود. گاهی وقت‌ها یادش می‌افتادم. وقتی آمدم تو را ببینم، خیلی اتفاقی بودّ، یعنی فکر کردم حالا که به آن اداره می‌روم چرا تو را نبینم.

اول تو مرا نشناختی. زیاد عصبانی‌ام نکرد. حق داشتی.

چهره‌ات در سایه است. دارد محو می‌شود من سعی می‌کنم




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.