تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش دوم

نامه به زن مرده - بخش دوم

بار دیگر که آمدم حتی خوشحال بودم که روزی عاشق این خانم واقعی بوده ام. این خانم واقعی، پشت میز، با دامن بلند و طرز درست نشستن با لبخند و موها و دست‌ها. یک خانم واقعی، مهربان و خوب! اصلاً خیال نداشتم که به تو بگویم. البته نگاه کردن مداوم به تو که بعد از این همه وقت، چقدر زیبا به‌نظرم می‌آمدی، باعث شد که خاطره‌ها زنده شوند.

شاپرکم! خاطره‌ها نیرومند هستند از عشق هم نیرومندتر هستند.

شب رفتم خانه‌مان همه اش یادم آمد. گریه کردم. رفتم یک فیلم کمدی دیدم. دو سه روز حالم بد بود. فکر کردم که نیایم تو را ببینم آه چرا باید این‌ها را بگویم وقتی که چهره‌ات در سایه‌ای که از شب هم سیاه‌تر است، دارد محو می‌شود. بعدها به تو گفتم. وقتی که تلفن کردی و این بار مثل آدم خودت را معرفی کردی، به تو گفتم.

آخرهای شب، وقت خواب بود سرم را برده بودم زیر لحاف. مثل بچگی‌هایم. به تو گفتم که حق دارم تو را ببینم. می‌خواهم تو را کتک بزنم. بعد بو کنم، بعد کتک بزنم. صدای تو خندید، گفتی باشد. و بعد به‌راحتی پیدایت شد. تو می‌دانی که خیال‌ها چه راحت پیدایشان می‌شود.

آه شاپرک! چهره‌ات در هم می‌رود من می‌توانم آن‌را احساس کنم و تو را به‌خاطر بیاورم. وقتی که می‌خندیدی به خودم گفتم انگار همین حالا می‌خواهد گریه کند. در خنده‌اش هم بغض هست.

با ماشین از خیابان ما گذشتی. همسایه‌مان ترا دید و لبخند زد. بعد آمدی در اتاقم، آنجا که طرح‌هایم را می‌کشم و خواب می‌بینم.

آمدی نشستی روی تختخواب. همان دامن قدیمی‌ات را پوشیده بودی. سرم را گذاشتم روی زانویت. همان کاری که همیشه می‌خواستم و می‌کردم. به تو گفتم می‌خواهم برایت گریه کنم. به آن احتیاج دارم. تو گفتی باشد، و خندیدی...

نمی‌دانم گریه کردم یا نه. اصلاً یادم نمی‌آید. ولی ساکت ماندم. یک مدت طولانی...

یکدفعه گفتم می‌خواهم تو را کتک بزنم. دست‌هایم را بالا بردم. زور زدم. تو خندیدی...

گفتم ای جهود تو خوب می‌دانی که من نمی‌توانم! تو خندیدی. گفتم: جهود! تو لعنتی اصلاً عصبانی نشدی...

دوباره سرم را گذاشتم روی زانویت. گفتم: برایت بگویم. گفتی: بگو...

گفتم: اصلاً تقصیر آن دخترک گامبو شد. نشسته بودم در بوفه دانشکده، با او داشتم لاس می‌زدم که تو آمدی، با آرین و یکی دیگر سر میز ما نشستید و حرف زدید. من توجهی نداشتم. پای تو به پای من خورد. تو خندیدی و گفتی معذرت می‌خواهم. موهایت را جمع کرده بودی پشت سرت. من خندیدم و گفتم: نه خیلی هم خوب بود. بعد با او حرف زدم به من گفت: به این دخترک نگاه کن. چهره‌اش خیلی ظریف است. من نگاه کردم. برایم خیلی معمولی بود. گفت: دقت کن! باز هم مهم نبود. گفتم که تو از او زیباتری. بعد حرف زدیم. کمی هم ترا نگاه کردم. این فکر شیطانی از کله‌ام گذشت که با تو دوست شوم. زیاد دردسر ندارد. چون مال این‌طرف‌ها نیستی. بعد گفتم ولش کن.

بلند شدی که بروی. گفتم با من دست بده! و تو دست دادی و رفتی...

مدتی چیزی نمی‌گویم. تو مرا نوازش می‌کنی. چقدر خوبست. چقدر احتیاج دارم. به تو نگاه کنم. نگاهم اشک می‌زند.

آه شاپرک، مرا نوازش کن!

دستت را آوردی جلوی صورتم. انگشت‌هایت را بوسیدم. بغضم گرفت. گفتم: می‌دانی! آدم  بعدها معنی این چیزها را می‌فهمد. چون دیگر پیش نمی‌آید. هرگز!




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.