تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش سوم

نامه به زن مرده - بخش سوم

گفتم وقتی که بچه بودم، یک دوست یهودی داشتم. او بعدها در جنگ اعراب و اسرائیل کشته شد. همسن من بود. در دبستان زنگ‌های قرآن که می‌شد، او در حیاط مدرسه قدم می‌زد. من که شاگرد اول کلاس بودم، توی کلاس زیر سایه چوب معلم باقی می‌ماندم و او را نگاه می‌کردم. او مثل آن درخت چنار توی حیاط که سال به سال جا عوض می‌کرد، تنها بود. دلم می‌خواست جای او باشم. سرم را پائین بیندازم و توی حیاط قدم بزنم. من هم تها بودم. به من می‌گفتند: صادق هدایت. به شوخی می‌گفتند.

تو مرا نوازش می‌کنی. من سعی می‌کنم.

وقتی شنیدم که مرده، گریه کردم. حتی برایش شعر گفتم. برای نعش تیرخورده‌اش، برای خونش.

تصویر او در ذهن من با آن قیافه احمقانه و متعجب، با آن قیافه‌اش، هنوز زنده است.

پدرش بزازی داشت. مادرم از او خرید می‌کرد. مادرم خیلی زن خوبی است. او هیچ‌وقت حساب‌های مادرم را یادداشت نمی‌کرد، چون می‌دانست که مادرم همیشه راست می‌گوید.

یک روز مادرم گفت: از آقای روشن پرسیدم، پسرتان کجاست؟

با یک حالتی گفت که رفته اسرائیل درس بخواند.

و مادرم گفته بود: آقای روشن، خب رفته اسرائیل. اینکه اشکالی ندارد. بعضی‌ها می‌روند آمریکا، بعضی‌ها اسرائیل.

و آقای روشن لبخند زده بود و باز هم حساب مادرم را یادداشت نکرده بود.

به تو گفتم: شاپرک، بانوی خوب من! خیلی غم‌انگیز است. نمی‌خواهم تو اینها را بخوانی.

بعد گفتم اصلاً می‌دانی چرا آمدم به تو بگویم. باشد، می‌گویم:

رفته بودم کتابخانه دانشکده‌مان. آنا مرا دید. با هم حرف زدیم. او ازدواج کرده بود. حرف همین‌طور پیش آمد. او یهودی است. گفت که ازدواج با یهودی‌ها اشکال دارد ولی بعضی‌ها موافقت می‌کنند. آنا از من خوشش می‌آمد. این را می‌دانم. بعد گفت شنیده‌ام که این جهود‌های تهرانی خیلی پولکی هم شده‌اند. حتی شنیده‌ام که می‌روند پیش خانواده دختر و می‌پرسند که چقدر پول می‌تواند به آن‌ها بدهد، بعد می‌روند سراغ خود دختر. من خیلی تعجب کردم، ولی او خیلی جدی داشت این را می‌گفت.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.