تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش چهارم

نامه به زن مرده - بخش چهارم

من خیلی عصبانی شدم. فکر کردم بیایم به تو بگویم. خیلی خلاصه، همینکه فقط بدانی که من عاشق تو بوده‌ام و به تو نگفتم چون نمی‌خواستم درگیرت کنم، یا ناراحتت کنم، و نمی‌توانستم از تو بخواهم که خانواده‌ات را برای من رها کنی. حتی نمی‌توانستم این را بخواهم.

ولی در هر حال وقتی تو توانسته بودی مرا عاشق خودت کنی. چرا نباید می‌دانستی! این حق تو بود که بدانی!

دلم نمی‌خواست که این را برایت بنویسم. ولی خوب این سعید احمق مرا مجبور کرد. حالا مجبورم توضیح دهم:

تو به نظر من پریشان آمدی. از تست روانی وحشت داشتی. حرف خودکشی زدی، به شوخی. حتی روانشناس گفت که بی‌خودی چرا می‌ترسی، من که نمی‌خواهم شما را عمل جراحی کنم! و بعد تو نشستی پشت میز. من در دلم گفتم: آخر جهود است.

سعید گفت که ازدواجش با یک میلیاردر یهودی بهم خورد. من گفتم شاپرک به‌هم زد. او گفت شاپرک؟ نه پسره فرار کرد!

من عصبانی شدم. گفتم از شاپرک خوشم می‌آید. او گفت: خیلی‌ها از شاپرک خوششان می‌آید. من گفتم یعنی پیش خودم، از من هم خیلی‌ها خوششان می‌آید و این تعارف نیست!

او گفت: البته منظورم یهودی‌ها است. بعد گفت که او چند تا خواستگار پروپا قرص دارد. و بعد مرا نصیحت کرد که یهودی‌ها، زن غیریهودی نمی‌شوند و از این مزخرفات که می‌دانستم، همه‌اش را می‌دانستم. بعد دوباره فکر کردم. چرا به او نگویم. این حق اوست که بداند، او دوست من است.

اصلاً حوصله نوشتن این مزخرف‌ها را ندارم. چرا باید بنویسم.

دلم می‌خواهد همین الان با تو از آن کارها بکنم. راحت‌تر بگویم، از آن کارها که مردها با زن‌ها می‌کنند... اصلاً هم برای من مهم نیست که تو لذت ببری یا نه! یک تجاوز جنسی به سبک فیلم‌های فارسی...

ترا توی بغلم می گیرم. فشارت می‌دهم! تو به خواب رفته‌ای! صورتت در ابرها پنهان است...

به تو فشار می‌آورم. نرمی گوشت و طعم شیرین خونت را زیر دندان‌هایم احساس می‌کنم. تنم را لای رانهایت سرمی‌دهم. سینه‌هایت را می‌فشارم. پستان‌هایت را بو می‌کنم. و لبهایت را مثل گلی که در موج‌های رویائی چهره‌ات روئیده است، احساس می‌کنم.

آه که چه بی‌شرمانه است. چقدر بی‌شرمانه است. واقعاً که غیراخلاقی است...

احساس می‌کنم که مرد چاق بزرگی،‌ با لباس مشکی، آنجا آن‌طرف کوه ایستاده است و دارد با دست به من اشاره می‌کند.

یک ساعت بزرگ می‌گوید: وقت تمام شد! وقت تمام شد!

با صدای نفس‌هایم خود را تکان می‌دهم. خیس می‌شوم...

تو عوض می‌شوی. تغییر می‌کنی. یکی دیگر می‌شوی. باز هم یکی دیگر شدی، باز هم یکی دیگر... آه چه شدی! باز کدام گوری رفتی... هان!

آنا به من گفته بود که خانواده‌ات چیزی نمی‌گفتند که بروی عاشق جهودها بشوی. من عصبانی شدم. من جداً عصبانی شدم. چه خرافات پستی! چه مهملاتی!

نمی‌توانم خودم را فریب دهم. عشق را مثل این توده بخاری که از کتری روی چراغ بلند می‌شود، احساس می‌کنم.

سرم هنوز روی زانویت هست. چه خوب!




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.