تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش پنجم

نامه به زن مرده - بخش پنجم

یک روز که هوا برفی بود. گفتم: هوا خیلی گرفته و سرد است. تو آمدی و با من بودی تا انتهای خواب. سرم را روی زانویت گذاشتم و گریه کردم. گفتم: قلبم را در دست می‌گرفتم. نوازش می‌کردم تا آرام شود. حرف‌های دیگری هم زدیم. چرا نباید می‌گفتم...

در آن لحظه که خواب، بیداری را لمس می‌کند، چقدر رویا و هوای نفس است. در آن لحظه آزادی و آرامش،‌ فکر می‌کنم که صبح بیدار نخواهد شد. بی‌خودی!...

تو خوشت آمد. هان! لبخندی زدی.

به تو گفتم:

اول اصلاً برایم مهم نبود. با شماها دوست شدم. برایم جدی نبود. حتی با آن پوست سبزه‌ات زیبا هم به نظرم نیامدی. همین‌طور فکر کردم که دختر خوبی هستی. ترا انتخاب کردم. به تو فکر کردم و گفتم که بدت نمی‌آید که من شوهرت باشم. من آرشیتکت می‌شدم و پسر خوبی هم بودم. فکر می‌کردم که خیلی آسان است. به آرین گفتم و او گفت که خیلی خوب است. دختر خوبی است. من گفتم، نامزد و یا کسی که برایش مهم باشد، ندارد؟ او گفت: نه. من گفتم: وضع خانواده‌اش چی؟ گفت: متوسط است.

و من فکر کردم که خوب است و گفتم این بار که آمد دانشگاه می‌روم و به او می‌گویم و تصمیم داشتم آن را با پیراهن زرد اخرائی رنگی که به‌عنوان هدیه برایت پسندیده بودم همراه کنم.

پیراهن زرد اخرائی رنگی که هرگز نپوشیده‌ای...

من نمی‌دانستم که تو یهودی هستی. از کجا باید می‌دانستم.

همان وقت‌ها فهمیدم. چه شب غم‌انگیزی. مدت‌ها به ماه نگاه کردم و مهملات بافتم. وقتی قیافه خودم را مجسم می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد. تو هم خنده‌ات گرفت...

اما من، می‌توانم به‌خاطر بیاورم. بار دوم که تو را دیدم. یک شب چهارشنبه آخر سال بود.

آن شب چهارشنبه‌سوری، زیر پیلوتی ساختمان آتلیه، دریاچه‌ای بود. و تو، قوی آن دریاچه بودی... با موهایی که تازه آرایششان کرده بودی و روی پرهای سفید گردن ترا پوشانده بود، با وقار یک موجود رویائی شنا می‌کردی. بر روی موج‌هائی به زلالی وهم، و به وسعت رویا...

آرین آمد طرف من. گفت که قبلاً با من در بوفه آشنا شده است. با هم حرف زدیم. به تو که بی‌اعتنا بودی نگاه کردم. سرت را می‌گرداندی و لبخند می‌زدی. و من احساس می‌کردم که چیزی در درونم خرد می‌شود و فرو می‌ریزد...

یادم نمی‌آید که با آرین چی گفتیم. تقریباً از پیش شماها فرار کردم. حسابی ترسیده بودم.

چهره‌ات مبهم و گنگ است. مثل یک چینی شکسته و خرد شده که انگار روزی برایم خیلی عزیز بوده است.

ادامه می‌دهم. می‌نویسم، باشد!

راجع به این عشق می‌نویسم. راجع به تو می‌نویسم...

من با خیلی دخترها بوده‌ام و حتی آن دو سه دفعه که آمدم دانشکده‌تان با یک دختر خوشگل سال پائین‌تر از شماها دوست شدم. آرین می‌داند. سه دفعه هم از من تقاضای ازدواج کرده‌اند. پدرهایشان خیلی پول‌دار بودند. یک روز دوست خواهرم را ماچ کردم، توی بازوانم شل شد و همة لباس‌هایش را درآورد. خیلی‌ها شاید ده، دوازده تا هم بیشتر با من خوابیده‌اند...

این‌ها خودخواهی‌های مرا ارضا می‌کند. خودخواهی‌هایم را، نه خودم را.

تنها یکبار یک دختر عاشق من شد. ایرانی بود. زیبا و خوب بود. این خیلی با آن دختر فرانسوی که در جشن هنر بلند کردم، فرق می‌کند. این عشق است! می‌فهمی شاپرک!




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.