تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش ششم

نامه به زن مرده - بخش ششم

او عاشق من بود. اسمش مری بود. خودش را به من می‌چسباند. چشم‌هایش سبز رنگ بودند مثل جنگل. به من نگاه می‌کرد، با آن چشم‌های سبز اشک‌آلوده‌اش.

یک روز ظهر با او در دانشکده ادبیات قرار داشتم. گفته بودم وقتی کلاس تمام شود، او را می‌بینم. کلاس تمام شد و بچه‌ها بیرون آمدند. ولی او توی کلاس مانده بود. از پشت شیشة در او را نگاه می‌کردم، با موهای کوتاهش، به جلو خم شده بود و فکر می‌کرد. ساعتش را نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد کم‌کم عصبی شد. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. کتاب‌هایش را جابه‌جا کرد. با مدادش بازی کرد... تا اینکه مرا دید که دارم نگاهش می‌کنم. مات زد. به طرف من آمد و گفت: چرا آن‌قدر مرا اذیت... حرفش را خورد. تمام نکرد. بعد نشستیم. با پایش به پای من زد. گفت که خیلی ترسو هستی. من چیزی نگفتم. بعد رفتیم.

او خیلی خوب بود. عاشقش می‌شدند. دوتایشان را می‌شناختم. یکی‌شان همدوره‌ای من بود. اگر نبود و من احمق او را حساب نمی‌کردم. می‌رفتم و با مری دوست می‌شدم. می‌گذاشتم هر کاری دلش می‌خواهد بکند.

چقدر خودخواه هستم! حساب آن پسرک را کردم و به عاشق خود فکر نکردم. او حالا در فرانسه است. سال‌هاست آنجاست. یاد او که می‌افتم، خودم را احساس می‌کنم. وقتی فکر می‌کنم که او مرا دوست داشت نه به‌خاطر اینکه قیافه‌ام این‌طور است، یا شغلم هرچیز دیگری... خودم، خودم، و فقط خودم را دوست داشت. اینکه هستم، زنده‌ام و نفس می‌کشم... این را دوست داشت. فکر می‌کنم. لذت می‌برم...

عشق فرق می‌کند. آن‌قدر که آدم ممکن است نگوید و نخواهد. اصلاً نخواهد!

چقدر گفتن خوب است. گفتن، گفتن، گفتن...

فکر کردم که همان‌وقت بگویم. تو آن‌طراف اطاق بودی و من این‌طرف و بین ما روانشناسی بود.

فکر کردم که همان‌وقت بگویم که من یک مشکل عاطفی دارم. هیچ‌کاری هم نمی‌توانم با آن بکنم. من عاشق شاپرک هستم. من عاشق شاپرک هستم. من عاشق...

خوابم می‌آید. خسته‌ام... تو آمدی آنجا. دانشکده‌مان... دوباره دیدمت. تو دیگر قو نبودی. بارانی تنت کرده بودی. خواستی از جلوی آب رد شوی. گفتم دلت می‌خواهد کمکت کنم. تو گفتی نه متشکرم! من فکر کردم که الان می‌افتی تو جوی و آب می‌بردت...




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.