تبلیغات
Davoud Shahidi - نامه به زن مرده - بخش هفتم

نامه به زن مرده - بخش هفتم

تو بعدها هم آمدی، بارها، بارها...

 

- یادداشت یک‌لحظه...

دیگر نمی‌نویسم. نامه نوشتن برای تو چقدر مشکل است. نامه، یعنی که فاصله‌ای هست. ولی تو که فاصله‌ای نداری. بیشتر به این می‌ماند که زمزمه‌هایم را بنویسم. درونم را ثبت کنم.

اینکه تو این‌ها را نمی‌خوانی، به من آرامش می‌بخشد.

- یادداشت یک لحظه وقتی که خیلی پیر شده‌ام...

دلم می‌خواست به تو بگویم، ازت متشکرم. تو باعث شدی که من عشق را بشناسم.

مگر نمی‌بینی که مرگ به من لبخند می‌زند و از جوانی و هجران من یاد می‌کند.

 

- یادداشت یک لحظه وقتی هنوز جوانم...

می‌گویم: عشق که مثل روزنامه صبح نیست که آدم بتواند هر روز صبح، عشق بخرد. یا اینکه عشق خود را بشناسد.

این بود که خواستم به تو گفته باشم، فقط گفته باشم.

همین! این را هم از من دزدیدند.

کدام احمقی می‌گوید عشق وجود ندارد. پس اینکه در قلب من است چیست؟ اگر عشق این نیست پس کو؟

کجاست عشق اگر در قلب من نیست!

اگر قلم به‌راحتی زمزمه بود، آسان‌تر بود نوشتن.

این همه زمزمه را نوشتن.

اگر این، آن لحظه است که باید بنویسم، می‌نویسم.

اسم تو در اوستا است ولی تو کجائی؟ هان!

اسم ترا نمی‌خواهم، جسم ترا می‌خواهم.

کجاست شاپرک؟ آهای کجائی زن، آهای، آهای!

در خلأ فریاد می‌کنم...

آهای... آهای... کجائی عشق!

خود را بی‌خود پشت دیوارهای یهود پنهان مکن

در کنار دیگری تو لاشه‌ای،

در کنار من است که تو همه آتشی، آتش مقدس!

آهای... آهای در تاریکی فریاد می‌کنم... کجاست عشق؟

 

- تولد شاپرک

وقتی که پدر و مادرت، دل‌های خود را به‌سوی هم گشادند تا تو متولد شوی.

پدرت شیر بسیاری نوشید.

مادرت قهوه بسیاری نوشید.

پوست تنت شیر قهوه‌ای شد.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.