تبلیغات
Davoud Shahidi - یادداشت لحظه های عاشقانه - ادامه

یادداشت لحظه های عاشقانه - ادامه

- بانک‌ها...

باید برویم بانک‌ها را بو کنیم می‌توانم در آن‌ها بوی غربتی را احساس کنم که بدون آن چقدر زیستن شیرین بود.

می‌توانم در آن‌ها احساس کنم

بوی وقت را

بوی جاسیگاری‌ها و بایگانی، بوی آقا آقا گفتن‌ها را

و بوی کارمندانی را که پیر می‌شوند...

 

- عشق مبهم است

عشق مبهم است. این است که درست نمی‌دانم تو هم مبهم هستی. یعنی سایة تو...

می‌رفتم شراب بنوشم تا تو را فراموش کنم. غافل از اینکه تو همان نشئة شراب هستی و با هر جرعه به سوی من باز می‌گردی و در رویاهایم خوش می‌نشینی.

ترا روی چشم‌های من حک کرده‌اند. حضور تو در روح من همیشگی است.

سعی می‌کنم که تکه‌تکه، این بلور شکسته را از درون رویاهایم به‌خاطر بیاورم.

- لعنت به تو..

لعنت به تو!

این مگس‌ها را تو رها کرده‌ای در ذهنم. در جمجمه‌ام. ای زن ابلیس!

رویای تو چون ماری به جدار داخلی پوست تنم چسبیده است و آزارم می‌دهد.

چگونه بگویم که ترا دوست نداشته‌ام

وقتی که زمان اینگونه بی‌رحمانه می‌گذرد

از رگ‌هایم، از موهایم، از پوست گونه‌هایم

چگونه بگویم. زیرا این سرمای مرگ...

 




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.