تبلیغات
Davoud Shahidi - مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

دیدار طرح های داوود شهیدی در گالری ساربان – نوشته: داریوش کیارس

تعداد آثار به وجود آمده از ذهن او- از شانزده سالگی (از سال 1346 در مجلهء جهان نو) تا روزنامه های همین روزها- آنقدر هست که نتواند دوره ای از خود را بشناساند ( یا بشناسد). اما با نگاهی به این مجموعه، دوره هائی از زیست او رصد می شود: چند طرح سیاه با هاشور های پی درپی و تعمد در عدم آگاهی از معماری فضا، از دههء 50 به این نمایشگاه آمده اند، ( احتمالآ منظور معماری قاعده گرا و راسیونل فضا است و نه معماری فضا به مفهوم عام کلمه) ده ها طرح که بیننده نمی فهمد اما می گیرد، آثاری برای متن روزنامه هایند و البته طراحی های "متن نوشته" مجموعه ای است که سعی دارد خود را یک دفتر کند، اما ترکیب بندی منسجمی نمی گیرد. طرح های او، چون خود او، فاقد انسجام فکری اند و در سیر دائمی (جنبش و) حرکت، تحریک می کنند و می شورانند.

شیفتگی او به رنگ زرد (به طور کلی رنگهای خالص و اصلی مثل قرمز و یا سیاه و قهوه ای و یا آبی و ...) و ایجاد لختگی، فضایی پریمیتیو ("خام": مثل معماری کاه گل کویری و یا نقاشی بر دیواره های ساختمان باستانی ... ازین قبیل) از ترکیبات رنگی می سازد که امضای او را تشدید می کند.

شرایط شورشی غیرعقلانی، حماقت محض (ذهنیت کودن حیوانی و جانوری که در شکل انسانی ظهور می کند) و دیوانگی و جنون؛ تآثیر نیرومند ابعاد گوناگون شخصیت آثار او، تحلیلی روانی ( و یا روانشناختی) می طلبد.

او –علی رغم اینکه همیشه مستعد پذیرش هرنوع نظریهء عینی گرا بوده است ( تا آنجا که خود را یک آته ئیست و به شکل قاطع ماتریالیست می نامد)- دائمآ عوالم ذهنی خودش را تصویر کرده است.

با نگاه به کلیهء کاراکترهای موجود در طراحی هایش، یک خبر هولناک در ذهن بیننده، تیتر می شود؛ نیاّت همهء آنان تا حدود زیادی به هم شبیه است! آیا همهء آن آدم های در طرح ها، دست آموختهء داوود شهیدی اند؟ آیا او فکرهای خصوصی خودش را در همهء آدم هایش عمومی کرده است؟ یا نه، آن آدم ها، خود ما هستیم در آینه ای کدر و تار! ( و یا به عمد کدر و تار ... و کلی نگر و یا در خود خزیده و یا بسان اختاپوس نهان شده و استتار کرده در غباری سیاه و دوده وار و اما خود خیز؟ ). و این می گوید، در نمایشگاه او، نگرنده و نگریسته هردو یکی است.

علی رغم مهارت مهندسی و معماری، واقعیت سطح هموار شیء را نادیده می گیرد. و به تعمد، پلکانی می سازد، دیواری می چیند و هردو را به شیوه ای پریمیتیو، خط خطی می کند.

در کار او چهرهء یک سردبیر مردمی، رئیس مردم، مدیر مردم و زن مردم، دائمآ در مناظره ای به دنبال اثبات نظیره سازی خود اند. سمبل واقعی نمایشگاه او، تابلو وحشتناکی از زندگی مردمی در همین دهه است: شیر مجسمه، کلهء سگی را بلعیده است؛ پله هائی کودکانه مارا به سکوی قضاوتی دعوت می کنند؛ و دختری که یک "متن نوشته" در بالای سرش می گوید: "من یک دختر بیدار و خواب هستم که یک گربه را دارم نوازش می کنم!" و مجموعهء این ایماژ ها در تُنالیته ای از رنگ قرمز و زرد، بیان شده است. آن دختر، روح کشته شده ایست که از جهان مردگان بازگشته است تا "کارما"ی دیگران را پس بدهد. آیا او، فرشتهء پدرکش، پدرکش زیبا و یا همان بئاتریس، نیست؟

او صحنه هائی می سازد بی ربط به یکدیگر، تا صفحه هائی از مزمورات زندگی زمانهء ما را ترسیم کند؛ و مگر زندگی ما به حیات ما و حیات ما به ممات ما ربط دارد؟! در هیچ کدام از این آثار، مفهوم نظریه ای انتقادی و تحقیقی تجربی دیده نمی شود، اما به طرز غیرمنتظره ای چشم انداز زندگی ما است. او نه به دگردیسی سیاسی می اندیشد و نه جهان را مورد تردید قرار می دهد؛ او به انسان – این هیولای زیبا – آن سطر تی. اس. الیوت را یادآوری می کند: چه بی شرمانه بی حرمت شد!

و این داستان آشکار یک زندگی پنهانی است.

"پایان "  


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.