تبلیغات
Davoud Shahidi - در ستایش خون.

در ستایش خون.

ابعاد احساسی در یک مرد زخمی

نوشتهء داوود شهیدی

 

این یادداشت به خاطر دو چهرهء آشنا و خوشامد گو است در گالری "ده".

 و به بهانهء نمایشگاه همراه آنست با عنوان "گوش ون گوگ" که کارهای گروهی از نامداران هنر است، در آن رابطه.

ونسان ون گوگ، گوش خود را برید و به یک خانم جوان روسپی هدیه کرد تا که دادخواهی کند و بگوید که آن زن دارای سزاواری و حرمت برای عشق است.

چه چیز در ونسان ون گوگ عمیقآ مجروح است؟ آن همان چیز است که در او عمیقآ شور به زندگی است.

شور به زندگی را در ون گوگ، به سادگی و خلاصه گی می توان در خود زندگی او پیدا کرد.

او نه در هنر که در زندگی هم بزرگ بود. و او بود که زندگی را موضوع هنر قرار داد. و آن را هنرمندانه کرد و سپس، هنرمند وار زندگی را، زندگی کرد. و زندگی را در هنر، خروشان و شتابنده و درد ناک، نقش زد.

او کم یاب بود.

او نه دارای بار رسالت که سرچشمهء نیروئی بود، فطری و قهار! ... بسان فوران رگه های آتشفشان از دل سنگ.

او کوره راه سنگلاخ وگم، و ارتفاع خطر را و سراشیب پرت را – نه جادهء آماده و کوبیده شده توسط دیگرانی نه از نوع و سرشت خود را – دوست می داشت و با دلیری و التهاب در می نوردید. در عرصهء زندگانی، تحقیر و شکست و سرزنش در عشق و خویشاوندی، خوراک روح و روان او بود.

او یک رنجبر بود. یک کارگر در فرهنگ و معبود او طبیعت جاودانه و پهناور و زیبائی بی غش و حقیقی آن.

برای او در انتخاب دشوار غالب و مغلوب: غالب بودن ژوپیتر وار، یک حس پوچ و پوستواره بود. و پرومتهء مغلوب و قربانی در خود، تصوری از یک قدیس را داشت که به غایت زمینی و انسانی است. ونسان ون گوگ، یک پهلوان غم است که رنج می آموزد.

حال بگذار از یک جای دیگر بگویم: از مانهاتان نیویورک سیتی ! در آتمسفر ملال آور خرده بورژوازی که در آن، آدمهای کوچک کنار شاهکارهای بزرگ به یادگار عکس می اندازند.

در فضاهای پرابهت و خارج از مقیاس، در متروپولیتن میوزیوم، او را دیدم که آنطور و همیشه ، مبهوت و منتظر، اطراف کارهای  ون گوگ، باقی می ماند و یا که پرسه می زد. یک خانم جوان و مرموز استرالیائی را، و پرسیدم: شما همیشه این جا و کنار او؟

و او می گفت که کارش این است که زندگی او را زیارت کند. نه تنها کارهایش را بلکه تمام آن جاها که روزی ونسان بوده و یا ایستاده است.

آن خانهء زرد که او در آن زندگی کرد. کافه های مورد علاقه اش، و آن دیوانه خانه که او به آن تبعید شد. خانه های کودکی هایش را، و آن گندمزار ها را که او نقاش شان بود. و حتی آن فضای بسته و پر از فقر را که او در آن، سیب زمینی خورها را نقاشی کرد. و آن معدن زغال سنگ متروک و آن خاک، که او بر آن قدم نهاد.

آن خانم جوان استرالیائی که مثل یک کولی دوره گرد ونسان ون گوگ را جار می زند، انگار خود زندگی است که هنر را تنفس می کند. او نمادی است از تمام زن هائی که او را رانده اند، یک قلب لگد شده و یک چهرهء پراشک مطرود را،  و یک بینی از نا امیدی رو به دیوار فشرده شده.

آن خانم، نمادی از شور، شیفتگی و شیدائی و سرگشتگی، و جستجوی همزمان ابعاد احساسی یک مرد زخمی است. مثل سوزش مداوم زخم عریان یک گوش بریده شده است ... باری !

ولی راز ونسان ون گوگ در تجربهء لحظهء آخر و نهایت حس انسانی بودن است. راز او تجربهء جنون است در کار نبوغ: حس بی شائبه و سرشار ناشی از فرو رفتن و غوطه وری است، در یک بازی غیر ارادی برای کشف و شهود، در لذت آفرینندگی است. این است که قلم مو در دستانش، بیان و روایت یک رقص جادوگر ابتدائی است که با خلق یک بافت عصبی – مالیخولیائی، یک مجموعهء خط و رنگ را هم می سازد و هم برمی آشوبد.

یک روح به شدت مچاله شده و منقبض، که طی یک اسپاسم عصبی، انفجار را ایجاد می کند و طی می کند. در یک "بیگ بانگ " که یک انرژی حبس شده در سیاهچالهء درون، پوستواره ها را که نوعی نظم و سامانه اند، می شکافد - زیرا نظام و سامانه امری ایستا است و ایستائی تقید است - روح را پیاپی عریان تر می کند تا برسد به نهایت خلوص و پاکی و آزادی، و تا بر خود آشکار شود.

چه چیز است که اتفاق می افتد: همبودی یک همایش و یک تنش ! مثل آمیزش مادینگی و نرینگی که بارآور حیات نو اند، در ارگاسم: نگاه خیره به تابش افسار گسیختهء اشعهء خورشید. لحظهء فشردن یک تیوب رنگ روی بوم. اظهار عشق بی شائبه و پاک به یک زن جوان، با طرز رفتار و طرز نگاه آن طور، که او را فراری و وحشت زده کند. و ...

این است که او ذهن ترا می برد به جاهای غیرقابل انتظار: به یادآوری با تیغ بریدن مردمک چشم یک زن، در نمای آغازین فیلم سگ اندلسی اثر لوئیس بونوئل... یا تابلوی عیسی مسیح صلیب خود را در هم می شکند... تا جویدن سیم های گیتار الکترونیک، و بیان بی واسطهء یک اعتراض در شکستن آن، در کار جیمی هندریکس ... تا گریختن گاو ها در مرغزار ها هنگامی که لودویک وان بتهوون نعره های هراس آور می کشد، در لحظهء تبلور اصوات موسیقی در ذهن بی بدیلش.

یا احساس آفریقا در ترومپت نوازی های لوئی آرمسترانگ ... یا یلخی بودن تا حد حیوان وارگی در کار گروه های هم طراز او ... تا نگاه های آشکارا حاکی از بی اعتنائی مفرط در نات کینگ کول ... یا شخصیت ناباورانهء فریدا، زن مکزیکی سورآلیست.

نوعی رونمائی ناخود آگاه از حس وحوش، در اعماق آن جنگل های سیاه است که برتولت برشت از آن جا می آید.

این است که ونسان، بیان آن انسانی بودن بی پناه و بی گناه است که هنر، به عوض قلم مو تیغ بر می دارد و بر خون، نقش می زند.

 نهایت زندگی کردن، رنج بردن است.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.